63.دست دست!
دیروز با مامانی و بابایی رفتیم دماوند ... تو راه کلی اذیت کردی مامانم:* معمولا وقتی خوابت میاد قاطی میکنی دخترک و وقتی نزدیک رسیدنیم خوابت میبره! که در هر حال بیچاره ام چون تا تکونت بدم بیدار میشی ... دیروز هوا خیلی خوب بود ولی بیرون خونه خیلیییییییییییی گرمتر از توی خونه بود ... تا بخاری وشومینه روشن کنن ژاکت و این حرفا تنت کردم که سردت نشه! بعد بابا مرتضی زنگ زد به دایی افشین و دایی و آنیتا هم اومدن ... سیما نیومده بود و بقول آنیتا داشت جمب و جور میکرد:)) مامانی هی راه میرفت برات دست میزد و تشویقت میکرد به دس دسی ... خلاصه امروز صبح که از خواب بیدار شدی با موزیکی که تلویزیون گذاشته بود حسابی دس دسی کردی و کلی حرکات موزون! هم انجام دادی:دی باسنت رو جلو و عقب میبری اونم به شدت!!! خلاصه که کلی از دستت خندیدیم:* رفتیم شهروند گردی تو همش داشتی دست میزدی و دلبری میکردی:* آهان راستی صبح با صدای شرق شرق دستت رو سنگ کف سالن بیدار شدم! ببین چقدر صداش زیاد بود! خوب دستت درد میگیره ننه:*

راستی رفتیم برات یه آینه قدی گرفتیم که هی بری خودت رو ببینی و ذوق کنی:*


63.دست دست!
